تبليغاتX
ستاره سربی - بازگشت تو
بهار را با عشق آموختم زندگی را با امید دوستی را فقط با تو
 بازگشت تو

می دانم که روزی با یک دنیا عشق ناب و دست هایی از محبت لبریز... و وجودی

مملوء از خواستن... خواهی آمد.

و من امروز درهر لحظه عمرم به انتظار بازگشتت لحظه ها را شمرده و انتظار

می کشم.

دلم جلوتراز دروازه های زمان و وجودم پیوند خورده به آسمان خواب و خیال و

حقیقت را با هم می جویم برای یافتنت.

کاش داشتنت میسر بود ... وقتی هراس هرگز نبودنت به رشته های امیدم چنگ

می زند و با گیتار شکسته قلبم آهنگ یاس می نوازد.

وقتی با احساس هزاروصله و ترحم آمیزروبه روی ضریح معجزه امید بودنت را

تکرار می کنم.

ازتو گفتن و تو را خواستن دلخوشی روزانه من است

و وجودم هر لحظه غرق خاطراتست

نقاشی نگاه عاشقت بر تصویر مرطوب چشمانم و ایثار جانسوز بوسه هایت روی

گونه های تبدارم.

همه و همه تویی ... و من یک قایق شکسته در خیالت

چطور... مینای تو... که همه امیدش برای ایستادنی همه دلخوشی اش برای 

استوار ماندنی و ...

همه ... همه عشقش برای جاوید بودنی می تواند بدون تو بماند !؟ نه ممکن نیست

بازهم با تمام محال بودنش به تو می اندیشد و آغوش خالی از تشویش و ...

دستان گرمت و تو را می خواهد ... دیوانه وار

شاید برای آرام گرفتن به قدروعظمت یک عمر انسانی و شاید برای اثبات خواستن

بی حدش

چشمانم جز تکیه گاه دستانت دستی نمی بیند و وجودم جز به نوازش تو نمی اندیشد

بیا ... اگردراین سرمای تنهایی گرمای آخرین نگاهی را می طلبد که اولین تصویر

حک شده بر قاب تصویر بودی .

 

 

|+| نوشته شده توسط ستاره در جمعه بیستم مرداد 1385  |
 
 
بالا