می دانم که روزی با یک دنیا عشق ناب و دست هایی از محبت لبریز... و وجودی
مملوء از خواستن... خواهی آمد.
و من امروز درهر لحظه عمرم به انتظار بازگشتت لحظه ها را شمرده و انتظار
می کشم.
دلم جلوتراز دروازه های زمان و وجودم پیوند خورده به آسمان خواب و خیال و
حقیقت را با هم می جویم برای یافتنت.
کاش داشتنت میسر بود ... وقتی هراس هرگز نبودنت به رشته های امیدم چنگ
می زند و با گیتار شکسته قلبم آهنگ یاس می نوازد.
وقتی با احساس هزاروصله و ترحم آمیزروبه روی ضریح معجزه امید بودنت را
تکرار می کنم.
ازتو گفتن و تو را خواستن دلخوشی روزانه من است
و وجودم هر لحظه غرق خاطراتست
نقاشی نگاه عاشقت بر تصویر مرطوب چشمانم و ایثار جانسوز بوسه هایت روی
گونه های تبدارم.
همه و همه تویی ... و من یک قایق شکسته در خیالت
چطور... مینای تو... که همه امیدش برای ایستادنی همه دلخوشی اش برای
استوار ماندنی و ...
همه ... همه عشقش برای جاوید بودنی می تواند بدون تو بماند !؟ نه ممکن نیست
بازهم با تمام محال بودنش به تو می اندیشد و آغوش خالی از تشویش و ...
دستان گرمت و تو را می خواهد ... دیوانه وار
شاید برای آرام گرفتن به قدروعظمت یک عمر انسانی و شاید برای اثبات خواستن
بی حدش
چشمانم جز تکیه گاه دستانت دستی نمی بیند و وجودم جز به نوازش تو نمی اندیشد
بیا ... اگردراین سرمای تنهایی گرمای آخرین نگاهی را می طلبد که اولین تصویر
حک شده بر قاب تصویر بودی .

|
+| نوشته شده توسط
ستاره در جمعه بیستم مرداد 1385
|